اول برند بعدکسب و کار


بسیاری شرکت ها برند خود را حول کسب و کار خود ایجاد می کنند. آنها فرآیند ها و دارایی های ملموس را برپا می کنند و انتظار استخراج ارزش ناملموس آن به عنوان برند دارند تا به مشتری نشان دهند. به کلامی دیگر آنها از کلام به احساس گذر می کنند.


 

فکر می کنید اگر افرادی مانند ریچارد برانسون اینگونه عمل می کردند چه می شد؟ جریان را برعکس کنید. اگرپرسش اینگونه پرسیده شود. چه چیز هایی را باید همسو کنیم (چطور،کی و کجا) که مشتری چنین احساسی پیدا کند؟ برند خود را با کلماتی دیگر بیان کنید تا بیان کننده کسب و کار شما باشد. به نظر کمی رادیکال می آید. ولی این در واقع از پرسشی ریشه می گیرد که هم اکنون همه می پرسند اما به شکل آن معکوس شده است.

اول آن چه را که در مرحله دوم بیشتر پرسیده می شود را بپرسید:
می خواهید چه کسی مشتری شما باشد؟
این صنعت را برای آنها چگونه تغییر می دهید؟
چگونه رفتار می کنید تا آن اتفاق بیافتد؟
چه می کنید تا احساس کنند که دوستش دارند؟
چه گونه به آنها نشان می دهید که به این کار متعهد هستید؟

سپس بر پایه پاسخ های پرسش های بالا:
در قالب خدمات و محصولات چه چیزی به آنها عرضه می کنید که تا کنون نداشته اند؟
کجا برای آنها حضور خواهید داشت؟ روی زمین؟ توی ابر؟ آنلاین؟ محلی؟ بین المللی؟
با چه کسی کار خواهید کرد تا این اتفاق بیافتد؟
چگونه از آن مراقبت می کنید تا مشتری از آن لذت ببرد؟
چگونه؟ کجا؟ و کی؟ رشد خواهید کرد تا آن شرکت مورد نظر شوید؟
تلاشتان چگونه عادلانه جبران خواهد شد؟
برای آنچه ارائه می دهید با چه و کی به شما پرداخت خواهد شد که احساس کنید همه چیز عادلانه است؟

منبع: brandingstrategyinsider.com
مترجم: قاسم نظامی پور آذری

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید